ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
قهرمان من...
فکر میکردم بزرگ شده ام؛ خیلی وقت پیش.
_________________________________________________________________
پ.ن
کسی وبلاگ دسته دوم نمیخواد ؟؟؟
همه چیز عالی بود. همه چیز و همه کس و همه ی اتفاق ها.
دیروز فقط، دیدار تو را کم داشت!!
____________________________________________________
نمیدونی چقدر لذت بخشه که وسط امتحانا روز تولدت یاد این همه آدم بوده باشه. که بعضیشونو اصلا فکرشم نمیکردی.
نمیدونی چقدر لذت بخشه که ساعت تا از ۱۲ میگذره بهترین دوستات همشون بهت تبریک بگن.
:)
نمیدونی چقدر خوبه که روز تولدت امتحان آمار گند بزنی!!!!! نمیدونی دیگه
این از رویا هم فراتر میره...
_____________________________________
بودنت اینجا، همینجا، درست جایی که من نشسته ام
تو، اینجا، درست همین جایی که نشسته ام.
__________________
دو روز دیگر اینجا خواهی بود و من کاری خوام کرد که بار آخر نباشد. (حالا ببین!)
کاش بفهمی...
از احساسات و افکار جدیدم میترسم.
از خود جدیدم میترسم.
یکی از بچه پیشی ها رو پادری افتاده بود. - مرده بود. رد خونش تا زیر گلدان افتاده، کشیده شده بود.
خودش خونی نبود. مامان گفت حتمن مامان پیشی لیسیدتش لابد فکر کرده خوب میشود.
مامان پیشی آن طرف نشسته بود و ناله میکرد.
به مامان گفتم نمیشه زنده اش کنی شاید تازه مرده باشد. گفت نه.
مامان گفت وقتی بچه پیشی را برده اند مامان پیشی هم رفته است.
مامان گفت این اتفاق ها زیاد می افتد اما میدانست مردن بچه پیشی ای که در جریان به دنیا آمادن و بزرگ شدنش بودیم با "این اتفاق ها " فرق دارد.
دلم میخواهد بچه پیشی ها باز سه تا باشند. دلم پیشی کوچولوی سیا میخواهد, وقتی میدوید و بازی میکرد.
مثل دیوانه ها گریه ام میاید.