تبليغاتX
پایان کبوتر
به تو نگاه خواهم کرد و بعد به خودم.
من میتوانستم نوازنده ی خوبی باشم.
شاید حتی به خوبی تو...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

قهرمان من...

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت 22:52 توسط رومینا |

من مانده ام و جای خالیش.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 12:38 توسط رومینا |

فکر میکردم بزرگ شده ام؛ خیلی وقت پیش.

_________________________________________________________________

پ.ن 

کسی وبلاگ دسته دوم نمیخواد ؟؟؟

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 0:13 توسط رومینا |


همه چیز عالی بود. همه چیز و همه کس و همه ی اتفاق ها.
دیروز فقط، دیدار تو را کم داشت!!

____________________________________________________
نمیدونی چقدر لذت بخشه که وسط امتحانا روز تولدت یاد این همه آدم بوده باشه. که بعضیشونو اصلا فکرشم نمیکردی.
نمیدونی چقدر لذت بخشه که ساعت تا از ۱۲ میگذره بهترین دوستات همشون بهت تبریک بگن. 
:)

نمیدونی چقدر خوبه که روز تولدت امتحان آمار گند بزنی!!!!! نمیدونی دیگه 

+ نوشته شده در دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 11:48 توسط رومینا |

در مورد تو، ذهنم را خالی میکنم از تمام اتفاقاتی که افتاده و خواهد افتاد،
این راحت تر است.
___________________________________________
دلم تنگ خواهد شد
!!!!!آمدنت ن-باید تموم شه.!!!!!
+ نوشته شده در جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389ساعت 21:39 توسط رومینا |

این از رویا هم فراتر میره...

_____________________________________

بودنت اینجا، همینجا، درست جایی که من نشسته ام 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1389ساعت 23:15 توسط رومینا |

تو، اینجا، درست همین جایی که نشسته ام. 

__________________

 دو روز دیگر اینجا خواهی بود و من کاری خوام کرد که بار آخر نباشد. (حالا ببین!)

کاش بفهمی...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389ساعت 18:35 توسط رومینا |

از احساسات و افکار جدیدم میترسم.

از خود جدیدم میترسم.

+ نوشته شده در شنبه هجدهم اردیبهشت 1389ساعت 0:51 توسط رومینا |

امروز واقعن کلاس فلوت عالی بود.
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 20:37 توسط رومینا |

یکی از بچه پیشی ها رو پادری افتاده بود. - مرده بود. رد خونش تا زیر گلدان افتاده، کشیده شده بود. 

خودش خونی نبود. مامان گفت حتمن مامان پیشی لیسیدتش لابد فکر کرده خوب میشود.

مامان پیشی آن طرف نشسته بود و ناله میکرد. 

به مامان گفتم نمیشه زنده اش کنی شاید تازه مرده باشد. گفت نه.


مامان گفت وقتی بچه پیشی را برده اند مامان پیشی هم رفته است.


مامان گفت این اتفاق ها زیاد می افتد اما میدانست مردن بچه پیشی ای که در جریان به دنیا آمادن و بزرگ شدنش بودیم با "این اتفاق ها " فرق دارد. 


دلم میخواهد بچه پیشی ها باز سه تا باشند. دلم پیشی کوچولوی سیا میخواهد, وقتی میدوید و بازی میکرد.


مثل دیوانه ها گریه ام میاید.

+ نوشته شده در دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 0:14 توسط رومینا |